blank

 محمد جواد ذهنی که به خاطر ایفای نقشی در مجموعه ی تلویزیونی قصه های سبز آباد در شبکه ی باران در نزد مردم به نام اغوزی شناخته میشود در سیمای گیلان در سریالهای چشم به راه، راز سر به مهر، عاقل محله، آوازهای گمشده، مثلث ویژه، این خانه روشن است، مردی که زیاد نمی دانست […]

 محمد جواد ذهنی که به خاطر ایفای نقشی در مجموعه ی تلویزیونی قصه های سبز آباد در شبکه ی باران در نزد مردم به نام اغوزی شناخته میشود در سیمای گیلان در سریالهای چشم به راه، راز سر به مهر، عاقل محله، آوازهای گمشده، مثلث ویژه، این خانه روشن است، مردی که زیاد نمی دانست و آنسوی شالیزار ایفای نقش کرده است.

محمد جواد ذهنی فعالیتهای هنری خود را از فیلم کوتاهی به کارگردانی امیر ثابت در ۵ سالگی شروع کرد. در سال اول دبستان در نمایش نجابت به کارگردانی کیومرث ملک مطیعی، در کنار افسر اسدی بازی کرد. یکسال بعد در فیلم زنبقهای وحشی به کارگردانی ابراهیم فروزش حاضر شد. بعد از آن تا ۵ سال به عنوان جوانترین سیاهباز گیلان، نمایشهای سیاهبازی را روی صحنه برد. در سال ۱۳۷۰ در فیلم دلاوران کوچه ی دلگشا به کارگردانی حسن هدایت، در کنار جمشید مشایخی، اکبر دودکار و علیرضا خمسه بازی کرد. در سال ۱۳۷۳ پوستر نمایش افسانه ی فردا به کارگردانی فرشاد فرشته حکمت را طراحی کرد که پوسترش در جشنواره های خارجی جایزه گرفت. بعد از آن در تئاترهایی به کارگردانی بهزاد دوگوهرانی، مثل افسانه ی سرزمین نیمروز، هاتف، کیهان و قهوه ی قجری به هنرنمایی پرداخت.

محمد جواد ذهنی الآن مشغول تمرین نمایشنامه ی «از این بدتر نمیشه» به کارگردانی جواد لاله دوست برای جشنواره ی فجر می باشد. محمد جواد ذهنی ۳۵ ساله، متاهل و دارای یک فرزند و ساکن بندر انزلی است. آنچه در ادامه می آید گفتگوی اختصاصی خبرنگار خزرآنلاین با محمد جواد ذهنی است.

 

blank

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اغوزی از کجا به وجود آمد؟

اغوزی از سریال قصه های سبز آباد به کارگردانی امیر ثابت و نویسندگی بهزاد عشقی شروع شد. من این کاراکتر را دوست دارم. کار من بازیگری است. هر نقشی که به من محول بشود را باید ایفا کنم. خوشحالم که برخوردهای مردم نشان می دهد که نقشم را خوب بازی کرده ام که به این شکل برای مردم باورپذیر شده و دوستش دارند.

 

از مواجه شدن با مردم در سطح شهر چه نوع تجربه هایی دارید؟

یکی از خاطره انگیز ترین تجربه هایم مربوط به روزی است که همراه با پدرم در رشت قدم می زدم که یک پیرمرد به سمتم آمد و وقتی به من رسید ناگهان دستم را گرفت و بوسید و گفت تو شادی را به خانه ی من می آوری. این از شیرین ترین و دلنشین ترین خاطرات من است. روزی هم در بندر انزلی یک پیرزن به من زل زده بود. دوستم که همراهم بود از پیرزن دلیل خیره شدنش را پرسید. پیرزن گفت خدا را شکر می کنم که قبل از مردنم اغوزی را از نزدیک دیدم. برای من شگفت انگیز است که مردم تا این حد با این کاراکتر ارتباط برقرار می کنند.

 

خب این نیمه ی پر لیوان است. نیمه ی خالی هم دارد. به این ترتیب که اغوری برایتان قالب و کلیشه شده، و انگار اگر بخواهید نقش دیگری بازی کنید برای مخاطبتان پذیرفتنی نیست.

نمی دانم کاراکتر اغوزی چه جادویی داشته که بعد از آن در سریالهای متفاوت، با کاراکترهای متفاوتی که نامهای متفاوتی داشته اند و بازی متفاوتی ارائه کرده ام، اما باز هم مردم به همان نام اغوزی می شناسند و حتی آن سریال را به همین نام می شناسند.

 

درباره ی سلیقه ی عمومی طنز در گیلان چه نظری دارید؟

دایره ی طنز خیلی گسترده است. با اینحال چیزی که الآن جامعه ی ما می پذیرد اینست که مردم دوست دارند بیایند و فقط بخندند. پس مسلما باید روی جنبه ی رفتاری و گفتاری طنز بتوانیم کار کنیم.

 

مدتی است که در سریالهای تلویزیونی خبری از شما نیست. مردم مدام می پرسند که چرا اغوزی پیدا نیست. دلیل این فاصله چیست؟

این سوالی است که مردم از خود من هم می پرسند. اگر قرار باشد برگردم این اتفاق منوط به لطف سازمان صدا و سیمای مرکز گیلان است که از من دعوت به همکاری کند. هر زمان دوستان بخواهند قطعا من هم انجام وظیفه می کنم و اگر صدا و سیما نخواهد خب من هم نیستم.

 

چه نقشی هست که هنوز بازی نکرده باشی اما دوست داشته باشی بازی کنی چیست؟

blank

یک کاراکتر کاملا جدی!

 

مثلا یک قاتل زنجیره ای؟

دقیقا!

 

برگردیم به اغوزی. چرا اینقدر پرخور و سرتق و دو به هم زن بود؟

اغوزی آدمی کاملا ساده و بی ریاست و هیچ هدف خاصی پشت اعمال و حرفهایش نیست.

 

اما خواهرش (بدر طالعی) را خیلی اذیت می کرد.

اذیت می کرد اما از رئی سادگی. اصلا منظوری ندارد و حرفهایش را می پراند و فتنه بر پا می کند. از این آدمها داریم. بقول خود اغوزی که می گفت: «می فک باید بجنبه، یا به خوراک یا به حرف زئن!»

 

چیز دیگری هم بود. در قصه های سبز آباد، آقای فرمند که نقش کاس قربان را بازی می کرد، خواستگار خواهرتان یعنی خانوم بدرطالعی بود و قصد خیر داشت اما شما که اغوزی بودید همیشه سنگ اندازی می کردید که وصلت سر نگیرد.

بله، دقیقا. اغوزی از کاس قربان متنفر بود چون کاس قربان هم قبلا به اغوزی ضدحال زده بود. در ضمن اغوزی غیرتی هم میشد.

 

مردم دوست دارند درباره ی زندگی خانوادگی شما بدانند. در کارهای خانه به همسرتان کمک می کنید؟

قطعا. هم در بچه داری، هم در آشپزی و هم در نظافت به همسرم کمک می کنم.

 

ز – ذ هستید؟

نه، چیزی فراتر از ز – ذ هستم.

 

غم کجای زندگی شماست؟

یادم می آید در سال ۸۵ که مادرم فوت کرد در روز سوم درگذشتش در لنگرود یک قرارداد برای یک اجرای صحنه ای داشتم که صبح رفتم و مردم را خنداندم و عصر در مراسم عزاداری مادرم حاضر شدم.

 

درباره ی پدر هنرمندتان و همسرتان هم چیزی بگویید.

پدرم لیسانس کارگردانی است و بر هنر من تاثیر فوق االعاده ای داشته است. او برای من یک دوست خیلی خوب است. همسرم هم در ۵ سال گذشته همیشه همراه من بوده است. حتی در روز عقدمان هم من از محضر مستقیما به محل فیلمبرداری رفتم. از ایشان هم تشکر می کنم.

 

در پایان یکی از آن دیالوگهای بامزه ی اغوزی را بگویید.

«آقا دانی چیه؟ می نام اصغره! اما چون اطو تر و تیزکم، مردم مره دوخانیدی اغوزی! من می فک باید بجنبه، هسه یا به خوراکه یا به حرف زئن ده! پیله برار، ایتا کاسه پلا نری من بخورم؟»

 

 گفتگو از وحید شعبانی

نویسنده: وحید شعبانی

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)