blank

همه می ترسند! همه نگران خود و خانواده ی خویشند!گاهی که دستی از پشت بر شانه ای می ماند که پرسشی بکند صاحب شانه از جا می جهد، که مبادا آدم ربایان به سراغش آمده باشند!انگار تا حالا کم به هم بدبین بوده ایم که از حالا باید به هر غریبه ای با سوء ظن […]

همه می ترسند! همه نگران خود و خانواده ی خویشند!
گاهی که دستی از پشت بر شانه ای می ماند که پرسشی بکند صاحب شانه از جا می جهد، که مبادا آدم ربایان به سراغش آمده باشند!
انگار تا حالا کم به هم بدبین بوده ایم که از حالا باید به هر غریبه ای با سوء ظن نگاه کنیم! وانگهی، در چنین دنیای بیرحمی چرا باید خوشبین باشیم؟
نکند آمده اند ما را از این لذت شیرین زنده بودن محروم کنند! واقعا که چه زندگی شیرینی داریم!
چه هراس غریبی است که کسی دلواپس باشد که مبادا او یا عزیزانش را بدزدند برای اینکه کلیه هایش را بردارند! و این خود چه جوک غم انگیزی است که اعضای بدن انسان طعمه ی سرقت و کالای تجارت باشد!
جوک غم انگیزتر آنست که وقتی در کوچه و خیابان آگهی خرید و فروش کلیه می بینیم آه می کشیم و رد می شویم و فراموش می کنیم، اما وقتی صحبت از دزیدن کلیه های کسی است به هراس می افتیم! یعنی اگر کسی با اراده ی خود کلیه اش را بفروشد مسئله ی ما نیست که خودمان را درگیرش کنیم!blank
هیچکس برای له نکردن یک لاک پشت در جاده های این استان ترمز نمی زند! هیچکس توقف نمی کند که حیوان را از کف جاده بردارد و دور کند! اگر له شد گناه خودش است! ما که مسئول نجات لاک پشتها نیستیم!
بله ما مسئول نیستیم! ما مسئول هیچکس و هیچ چیز نیستیم مگر خود و خانواده مان! زمانه زمانه ی سختی است! اگر بتوانم خودم را نجات دهم شاهکار کرده ام! کبوتربچه ی افتاده در پیاده روی خیابان تختی چه اهمیت دارد!
بله! زندگی گاهی آنقدر بیرحم میشود که آدمها را مثل لاک پشتی در جاده، له می کند! آدم رباها که مسئول ما نیستند! آنها هم فقط به خودشان فکر میکنند! مثل ما! با این تفاوت که زندگی، آنها را قسی القلب تر از ما بار آورده است!
ما زحمت می کشیم و حق داریم برای خوشبختیمان تلاش کنیم! حق داریم خوشبخت باشیم! مگر آدم چندبار به دنیا می آید، و اصولا مگر آدم چندبار عروسی می کند؟ پس تالارها را برای چه ساخته اند؟ حالا هر چندمیلیون که خرج عروسی شد بشود! به ما چه که خرج عروسیمان با هزینه ی یک عمل جراحی برابری می کند! مفت شصت پزشکان برجساز! وانگهی، مگر من باعث مریض شدن دیگران شده ام که نگران هزینه ی درمانش باشم؟
هیچکس بر دیوار خانه اش تصویری از بیماری سرطانی را نمی آویزد، چون دوست ندارد به بدبختی فکر کند! می گوید: خودم به اندازه ی کافی بدبختی دارم!blank
بله! بدبختی به اندازه ی کافی! مثل تبلت به اندازه ی کافی! موبایل میلیون تومانی به اندازه ی کافی! شاسی بلند به اندازه ی کافی! و البته پراید، خیلی خیلی بیشتر از اندازه ی کافی!
زمستان ۹۱ زیر پل جانبازان شاهد خودکشی جوانی بودم که معتاد و مجنون نبود! حتی سربازی که مسئول رد کردن ماشینها از حوالی جنازه بود به صحنه می خندید! و این همان چیزیست که من به آن می گویم جوک غم انگیز! دیگران هم با پرت کردن سکه و اسکناسی، بلا را از خود دور می کردند! بلا به دور!
بلا را از خود دور می کنیم! مثل دور کردن زباله هایی که هر شب بیرون می گذاریم! آنوقت این زباله ها را کجا می برند؟ به جای دوری به نام سراوان! جایی که مدفن زباله های سالهای متمادی شهرمان است! این را هم نمی دانیم که شیرابه ی مسموم زباله ها به منابع آب زیرزمینی نفوذ می کند و به سمت مرداب انزلی می آید و به زودی فاجعه ای به بار خواهد آورد!
البته ساماندهی به معضل زباله ها که وظیفه ی ما نیست! وظیفه ی سازمان پسماند شهرداریست، که آن هم رییسش خود را حلق آویز کرد!
نمی دانیم کارمند فلان بانک چندتا قرص برنج خورد! نمی دانیم رییس پسماند چه دردی داشت! نمی دانیم آن جوان که از پل جانبازان پرید با کجای سرش روی آسفالت آمد! نمی دانیم له شدن لاک پشت زیر چرخ ماشین چه حسی دارد! نمی دانیم شیرابه چیست! و نمی دانیم آدم ربایان از خود ما هستند…blank

نویسنده: وحید شعبانی

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)