blank

بعد از هشت سال دوری از صحنه با نمایشنامه ای تک پرسوناژه برمیگردد و با آنچنان  حرارتی هنرنمایی میکند که گویی سیلابی است که هیچ سدی قادر به ایستادگی در برابرش نباشد! به قول یکی از تماشاگرانش: «صحنه را می خورد!» بکارگیری هنرمندانه از تمامی اعضای بدن، بازی گرفتن از اشیاء، شکافتن فضای خالی، بروز […]

بعد از هشت سال دوری از صحنه با نمایشنامه ای تک پرسوناژه برمیگردد و با آنچنان  حرارتی هنرنمایی میکند که گویی سیلابی است که هیچ سدی قادر به ایستادگی در برابرش نباشد! به قول یکی از تماشاگرانش: «صحنه را می خورد!»

blankبکارگیری هنرمندانه از تمامی اعضای بدن، بازی گرفتن از اشیاء، شکافتن فضای خالی، بروز حرکات خلاقانه، و بازی جادویی و باورپذیر در نمایشی پر اغراق با نهایت ظرفیتهای بیان کلامی و بصری!

چشمهای بازیگر گاهی آنچنان به چپ و راست می چرخد و چنان با وحشت خیره میشود که میترسی از کاسه بیرون بزند! دستهایش مانند شمشیری هوای پلاتوی هفت را می شکافد! و پایش مانند چرخ قطاری زیر ریل، می لغزد!

گاهی آنچنان با شورش احساسات، کلاهش را در دست میگیرد و با او حرف می زند که گمان میکنی کلاه بیجان همان ماریای نادیده ی قصه است! و یک صندلی آنچنان زیر دست بازیگر طاغی می رقصد که فرفره ای در دست بچه ای!

در تمام طول نمایش از این سو به آن سو می رود و آنچنان به دیواره ی تاریک پلاتو خیره میشود که گویی از پنجره ی کافه به دوردستهای باستانی رم! در برخی قسمتهای نمایش، در کمتر از ثانیه ای لحن و تیپ بازیگر از مرد به زن، از مرد به پیرمرد، از مرد به پیرزن، از مرد به دختر بچه، و سرانجام از مرد به آوای هیولاگونه ی صورتک مرگ تغییر می یابد! او مانند یک صداپیشه با سرعت و مهارتی شگفت انگیز به جای تک تک آدمهای در ذهن آلفونسو به سخن می آید!

وقتی در خانه اش – که دیوارهایش با پنجاه لوح عنوان اولی در جشنواره ها پوشیده است – در مقابلش ایستادم، بازنویسی متن نمایش بازرس را به شدت در مقابلم گرفت و نشانم داد و گفت: «من این هستم!»

آری! او همان هنرش است! او همان تئاتر است! او همان متن است! همان دیالوگ است! همان بازی است! او همان موسیقی غریبی است که در آغاز نمایش با دستها و دهانش می نواخت! او همان «مرد گل به دهان است» است! نه! او همان لوییجی پیراندللوست! بله، اگر هنر او نبود در گوشه ی تاریک آموزشگاه هفت، نویسنده ی مرده ی ایتالیایی در مقابل چشم تماشاگران زنده نمیشد!

او حتی در همین شبهای معدود اجرا در پلاتوی یک آموزشگاه، تعریف متعالی تری از هنر تئاتر به تماشاگرانی داد که در پایان نمایش، آنها را فرهیخته خواند! و شاید اگر همینطور پیش برود بر خلاف میل برخیها کیوان خسرومرادی بتواند به طرز خارق العاده ای باعث اشاعه و ترقی تئاتر در میان هنرمندان و هنردوستان مرکز استان گیلان شود! او بزودی معیار سنجش تئاتر خواهد شد! اگر تا حالا نشده باشد! هنوز مانده به جشنواره ی تئاتر استان، اژدها از خوابگاهش سر بر آورده است! و با عرضه ی شمه ای از استعداد شگفت انگیزش ناخواسته به تحقیری استقبالگونه از تئاتر استان می پردازد!

هنرمند مهارناپذیر زندگی پرتلاطمی داشته است! او، و دنیای پیچیده، متلاطم و وحشی درون او در چارچوبهای مرده و بسته ی برخی تعابیر نمی گنجند!

باید او را به جزیره ای تبعید کرد! باید او را به زندان انداخت! باید او را کشت! اما اگر چنین شود بومیان جزیره را با هنر خود به وجد خواهد آورد، جانیان و زندانیان را به شورش خواهد کشید، و تن مرده های گورستان را در گورها خواهد لرزاند!

نویسنده: وحید شعبانی

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)