blank

روزهایی که به من گفتی همه زندگی، جنگ میان همین سیاه و سفید است.جنگ میان گچ کله خشک و تابلوی رو سیاه روی دیوار.گفتی همه زندگی همین است و جفت شدن این کله خشک و آن سیاه بی روح،دانایی و عشق می آفریند و من زیاد جدی نگرفتم.گفتی ترکیب گچ بی جان و تخته ی […]

روزهایی که به من گفتی همه زندگی، جنگ میان همین سیاه و سفید است.جنگ میان گچ کله خشک و تابلوی رو سیاه روی دیوار.
گفتی همه زندگی همین است و جفت شدن این کله خشک و آن سیاه بی روح،دانایی و عشق می آفریند و من زیاد جدی نگرفتم.
گفتی ترکیب گچ بی جان و تخته ی سیاه یکی از راز های توانایی است.سیاهی که برایم نماد کدورت و سفیدی که نشان پاکی بود واز همان روزها با ” توهمات ” میان  این دو، آموختن را آغاز نمودم. می گفتی سیاه و سفید مهم نیست بلکه دست در دست هم دادن رنگهاست که به آنها معنا می بخشد واین را به درستی نفهمیدم.
آقا اجازه تو خوب نگفتی یا من درست نفهمیدم که این شد؟
ولی لطفا دعوایم نکن، فلکم نبند، مرا به دفتر مدرسه خاطراتم عودت نده، در هر دو صورت امروز جوابم را بده. البته من اکنون جواب سوالم را می دانم که چرا آن روزگار خیلی چیزها را به درستی نیاموختم، سرسری گذشتیم و اکنون خودم پاسخم را در ادامه خواهم داد.
معلم: پیامبرعشق و رسول مهربانی ها، روزت مبارک
آقا اجازه تو را از روزی می شناسم که به من یاد دادی بابا آب داد. اما یاد نگرفتم آبی که بابا می دهد از چشمه های بی پایان نیست. هرگزجدی نگرفتم این آب هزار آلودگی زیست محیطی دارد،نیاموختم چگونه منابع آب را محافظت نمایم که امکان استفاده آن برای نسل های بعد هم فراهم باشد.از همان روزها که به من آموختی بابا نان داد و هیچ وقت نگفتیم دست بابا برای تهیه این نان زیر تیغ خشم روزگارش رفته است. هیچگاه نگفتیم نانی که بابا داده است آلوده به جوش شیرین است، نانش با قیمت زیاد تولید شده است و گندمش وارداتیست.
تو را از زمانی می شناسم که به من آموختی کوکب خانم زن مهربانی است که با نان تازه و تخم مرغ محلی از میهمانانش پذیرایی می کرد اما کاش می آموختی چه کنم مرغ هایم تخم چینی نگذارند و چکار کنم نسل خروسهای گردن کلفت بومی من توسط مرغ های ماشینی هورمونیک نابود نگردند. به من آموختی چوپان دروغگو داد می زد گرگ آمد و گرگ آمد اما وقتی مردم ده برای کمک طرف گله اش دویدند خندید و معلوم می شد دروغ می گوید. کاش می آموختی چگونه رفتار کنم تا هیچ گرگی به گله ام حمله نکند و دانایی های پیرامونم آنقدر بالا باشد که دروغ های چوپان حتی برای اولین بار هم برایم خریدارنداشته باشد.
به من آموختی باز باران با ترانه با گوهر های فروان می خورد بر بام خانه. اما امروز از تو می پرسم: کو باران،کو خانه ،کو ترانه کو گوهر های فراوان، وقتی سقف خانه همسایه مان با هزار و یک درد چکه می کند و نگفتی با این حال چطوراز زیباییهای باران در جنگل های گیلان لذت ببرم.
به من آموختی روبه پر فریب و حیلت ساز قالب پنیر به دهان گرفت و بربود، اما هیچگاه نیاموختم علت کار روباه را واکاوی نمایم، بنشینم و با او حرف بزنم تا بدانم دردش چیست که اینگونه سرم کلاه می گذارد.
به من آموختی کتاب: یار مهربانم،دانا و خوش بیانم، گویم سخن فراوان، من یار پند دانم، اما کاش در کنارش می آموختی چه اتفاقی اتفاده کراک فروشی آسانتر از کتاب فروشی شده است. چه اتفاقی افتاده که کتاب نویس و کتاب فروش به واسطه پرورش این دردانه باغ دانایی ها، کارش به بدهکاری و زندان میکشد و کراک فروش سوار مرکب چند صد میلیونی می شود. به من آموختی تصمیم کبری را، اما نیاموختم اگر سن کبری بالا رفت و جهیزیه هم نداشت چکار کند.به من آموختی محال است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود به من آموختی خرمشهرسیل است و سیلاب و سیلی خورده تاریخ بر بنا گوش جباران ستمگر اما نیاموختم چگونه به پاس قدمگاه محمد جهان آرا بیکاری بچه محل هایش را در کوچه های تیر خورده سوسنگرد حل کنم. محمد جهان آرا، علیرضا خلوص دهقان پور،حسین املاکی و هزار دردانه دیگر از فرزندان پاک کهن دیارم ایران که با خواندن درسهایت ایران را مقابل شیران و پلنگان استکبار، پاسداری نمودند و قلبهایشان با قلب من و تو پیوندی ناگسستنی پیدا نمود.
آقا اجازه یادت هست از من پرسیدی علم بهتر است یا ثروت؟خدا و کیلی یادت هست چند بار از من خواستی در همین مورد انشاء بنویسم و من هم از ترس تو گفتم علم بهتر است چون با آن می توان به ثروت رسید اما با ثروت نمی توان به علم دست پیدا نمود. گفتم ثروت نابود شدنیست اما علم غیر قابل نابودی است.تو انشایم را گوش نمودی و به من نمره ۲۰ دادی اما من نیاموختم اطرافم تنها از علم و ثروت نیست بلکه مقوله مهمی به نام پارتی هم وجود دارد که آن از من مخفی مانده بود.
یادت هست از من می پرسیدی در آینده میخواهم چکاره شوم میگفتم خلبان و دکتر و مهندس اما نیاموختم اگر با امکانات همین بیت المال دکتر شدم از بیماران زیر میزی نگیرم و بر سر دردهای بی پایان آنان تجارت نکنم.
آقا اجازه بیشتر جامعه امروز من محصول کلاسهای درس توست.
اگر جاهایی مانند فرهنگ شهادت و ایثارعالی عمل کرده ایم حاصل درسهای کلاس توست و اگر در جایی دیگر هنوز مشکل داریم باز شما مستحضرید. همه جامعه شاگردان تو هستند و اینجا هیچ استثنایی وجود ندارد.

حال سوال مهم آنکه چرا در کلاسهای درست به نسل دوم پرسشها و چراهایم توجه نکردیم،سوال مهمتر آنکه چرا فقط روی آب را دیدیم و چرا هیچ گاه نگفتیم برای تولید بیشتر، نگهداشت و تکثیر ریز علی های فداکار چکار باید می کردم.
پس آقا خوب دقت کن . تو یعنی آموزش تو یعنی آگاهی، تو یعنی فرهنگ و تو یعنی همه چیز.
اما مهمترین قسمت قصه من و شما اینجاست که چرا جاهایی از تو بیشتر می خواستم؟
آقا اجازه خشمگین نشو و با چوب الف بر سرم نزن.
همه حرف من تو اینست که در مورد جواب سوالات من پرکاری نکردی چون خودت گرفتار پیرامونت بودی. گرفتار کهنه درد معاش،گرفتار زندگی ، گرفتار کهنه قصه ای به نام گذرعمر.
آقا اجازه سنگلاخ های معاش سبب شد همه وجودت در خدمت من نباشد. کاستی هایت باعث شد به حداقل های قانون آموزش بسنده کنی. فرصت جواب دادن به پرسش های نسل دومم را نداشته باشی. گذر در کوچه های تنگ زندگی اجازه نداد بگویی چرا مادر امین و اکرم آش می پزد و اصلا چرا روی آش، کشک می ریزند.
هیچ وقت فرصت نداشتی به من بگویی آن مرد از کجا آمد، چرا آن مرد در باران آمد،هیچ وقت نگفتی ژاله با گل پژمرده چکار کرد،به خون مردگی انگشت پترس نپرداختی. نگفتی اگر دهان لاک پشت بی موقع باز نمیشد از درد درون می ترکید و دو کاج روئیده کنار خطوط سیم پیام، حالا کجا هستند و هزار سوال دیگر که بی جواب گذاشتیم. تو سوی خودت رفتی و من سوی خودم که قرار بود میهن خویش را کنیم آباد و البته هنوز با آبادی آرمانی فاصله داریم.
آقا معلم اگر تو برایم وقت بیشتری می گذاشتی بسیاری از مشکلات پیرامونم نبود. تو برایم وقت بیشتری نگذاشتی چون خودت وقت نداشتی،تو هم مانند من منتظر شنیدن زنگ آخر بودی تا سراغ کار دومت بروی.
آقا معلم تو باید ثروتمند می شدی
من سراغ بازی گوشی می رفتم و تو دنبال لقمه ای نان. در حالیکه من باید مشق عصر می نوشتم و تو باید آنقدر ثروت داشتی که با ذهن آسوده فقط در ناز نعمت مطالعه می کردی،تحقیق می کردی،به روز می شدی، به مسافرت دور دنیا می رفتی تا بیشتر و بیشتر و بیشتر بیاموزی و به من بیاموزانی.تو نباید گرفتار مشکلات معاش می شدی. ثروت عمده جامعه باید در اختیار تو بود چون تنها تویی که تک تک سلول های جامعه را می شناسی و مغزهمه عناصر اجتماع توسط تو تربیت شده اند.
آقا اجازه تو پدر دانش جامعه هستی و می باید سبد سبد ثروت و مکنت جیب تو بود تا بزرگی و مناعت طبع را به من آموزش می دادی و بدانم سهم من از جامعه ۳۰۰۰ میلیارد تومان نیست.اما انبان طلا نداشتی. من سوی علم ناقص و تو سوی سراب ثروت. نه من عالم شدم و نه تو ثروتمند چون ارتباطمان عمیق نبود و جامعه ای ماند میانمان که هنوز درگیر روزمره گی های همان روزهای معروف است.
آقا اجازه من هنوز زنده ام و تو هنوز پا برجا. می دانم هنوز وقت داریم تا با کمک هم فرزندانمان را برای پرسش و پاسخ های نسل دوم آماده کنیم.میدانم تو هم در کنار معاش آزادی عمل نداشتی،آزادی ابتکار در آموزش و قانون غلط حفظ مطالب و جوابهای سریع چهار گزینه ای.فارغ از هرگونه تولید و ابتکار، فارغ از جسارت و چابکی که ما را به این روز نشاند. روزی که به فرمایش رهبر فرزانه نظام اگر بتوانیم ۱۵ روز آنرا بدون فروش نفت زندگی کنیم، برایمان آرزو شده است.
آقا اجازه کمی چیزها عوض شده اند. دیگر تخته ی سیاه و گچ سفید پیدا نمی شود. حالا سیاه و سفید همدیگر را ” لینک ” می کنند و شنیده ام معلم ده بالا کلاس خصوصی دایر کرده است.نمی دانم راست است یا دروغ اما امیدوارم دروغ باشد چون کودک همسایه مان نان شب ندارد و مانده ام اگر به این کلاس نرود و پول ندهد تکلیفش چیست؟؟؟
کاش آنقدر حقوق و مواجب می گرفتی که نیاز به درآمد این کلاسها نداشتی.کاش ثروتت کفاف زندگی ات را می کرد. کاش همه ی دانایی هایت را سر همان کلاس درس عادی به کودکان می آموختی. کاش ثروتمند بودی و از تو بیشتر می آموختم. کاش وقت داشتی و بیشتربرایم وقت می گذاشتی.
آقا اجازه تا تو ثروتمند واقعی جامعه نباشی این دور تسلسل غلط ادامه دارد و نادانی هایم اجتماع را می آزارد.
آقا معلم، خانم آموزگار، روزتان مبارک و آنان که رفته اند یادشان گرامی باد.

نویسنده: قاسم خوش سیما

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)