blank

هنر حسن جیلانی در  آلبوم گیلکی «گول آفتو» و ترانه های گیلکی «مرا دوخان»، «اوهوی وره»، «تی عید مبارک»، «زن خازی»، «آشنا با آفتاب»، «برکت هزاردانه»، «دانه مانه فروش»، «دیهاتی»، «دعادانه»، «حاصیل زندگی»، « «صفا بدن تی دیله» ،«زندگی دو روزه»  و «عاشقی» به عنوان خواننده ای مردمی و لطیف، نمود پیدا کرده است. او […]

هنر حسن جیلانی در  آلبوم گیلکی «گول آفتو» و ترانه های گیلکی «مرا دوخان»، «اوهوی وره»، «تی عید مبارک»، «زن خازی»، «آشنا با آفتاب»، «برکت هزاردانه»، «دانه مانه فروش»، «دیهاتی»، «دعادانه»، «حاصیل زندگی»، « «صفا بدن تی دیله» ،«زندگی دو روزه»  و «عاشقی» به عنوان خواننده ای مردمی و لطیف، نمود پیدا کرده است. او در سال ۱۳۷۷ با کسب جایزه ی برتر بهترین خواننده از جشنواره ی نماز در مشهد به اوج رسید. حسن جیلانی در سال ۱۳۵۷ با کبری پناهی از هنرمندان کرال موسیقی اهل رشت ازدواج کرد که حاصل این زندگی یک فرزند پسر و سه دختر می باشد. جیلانی که یک راننده ی پایه یکم و یک تکنسین فنی بود، بین سالهای ۵۷ تا ۶۵ در پایتخت زندگی کرد و سپس به شهر رشت نقل مکان نمود و سرانجام در روز هفدهم مهر ۱۳۸۸ در ۵۵ سالگی در همین شهر درگذشت و در قطعه ی هنرمندان رشت آرامستان تازه آباد رشت به خاک سپرده شد.

کبری پناهی، همسر حسن جیلانی؛
شوهرم حسن جیلانی مردی بسیار لطیف، مهربان و خانواده دوست بود. من و حسن در روز چهاردهم تیر سال ۱۳۵۷ با هم ازدواج کردیم. یکی از دفعاتی که حسن مهمان یک برنامه ی رادیویی بود مجری برنامه از او پرسید: «آیا می توانی بگویی که روز دقیق ازدواجت چه روزی بوده است؟» اما حسن هر چه کوشید نتوانست به خاطر بیاورد. من در خانه پای رادیو نشسته بودم و پیوسته میگفتم: «چهاردهم تیر، چهاردهم تیر…». اما خب طبیعتا حسن که صدای مرا نمی شنید، در پاسخ به پرسش مجری رادیو گفت: «تاریخ ازدواجم را به یاد نمی آورم، فقط به خاطر دارم که با یک جعبه گیلاس به خواستگاری همسرم رفتم». وقتی برنامه رادیویی به پایان رسید و حسن به خانه برگشت به او گفتم: «چرا تاریخ ازدواجمان را به یاد نداشتی؟» با ملایمت خاصی گفت: «فقط گیلاسها در یادم مانده بودند…».

از حسن جیلانی چهار فرزند به یادگار مانده است. یک پسر و سه دختر که همگی دستی بر آتش هنر و به ویژه موسیقی دارند. دختر دوم او لیلا جیلانی ؛
من با تشویق پدرم که خانه ی ما را مکانی برای ترویج موسیقی محلی و سنتی کرده بود به موسیقی روی آوردم و اکنون مدرس سه تار هستم. در واقع در سال ۱۳۷۷ در جشنواره ی نماز وقتی پدرم هنرمند برتر شد، بعد از اجرایی که در رشت داشت من هم به طور جدی به سه تار و دف علاقه مند شدم و رو به آموختن این سازها به طور حرفه ای آوردم. به یاد می آورم که هر بار که از کلاس موسیقی به خانه می آمدم پدرم پیگیر آموزشم میشد و درباره ی چگونگی کلاسها از من پرس و جو می کرد. سپس برای آموزش جدی تر مرا به تهران فرستاد.

حمیدرضا دلیری، خواننده ی سنتی خوان جوان، همسر لیلا جیلانی و داماد حسن جیلانی؛
خوشحالم که داماد چنین خانواده ای هستم. آشنایی من با خانواده ی جیلانی از طریق هنر بود و اتفاقا یکی از شروطش برای پذیرفتن خواستگار، هنرمند بودن پسر بود. حسن جیلانی بسیار خوشگو و خوشرو و دوست داشتنی بود. من فقط دو سال در کنار او بودم و در این مدت کوتاه شیفته ی او شدم. او موسیقی را خیلی خوب می شناخت و امیدوار بودم که در کنارش خیلی بیآموزم، اما متاسفانه فرصت نشد.

و پسرش امیر؛
من و پدرم رفیق بودیم. او سنتور می نواخت و من هم با عشق به او سنتور را آموختم. آنقدر با هنرش آمیخته بود که باعث شد تمام اعضای خانواده از همسر و فرزندانش همگی رو به هنر بیاورند.

دختر سوم حسن جیلانی سمانه جیلانی، به گونه ای شبیه ترین فرزند به اوست؛
در سال ۷۹ ترانه ی کودکانه ی «چی چی نی» را اجرا کردم که شاعرش عبدالرضا رضایی نیا بود و آهنگسازی اش را شهاب آزادی وطن انجام داده بود، و بعد از آن به طور مداوم به عنوان کرال با واحد موسیقی صدا و سیما همکاری می کردم، اما بعد از مرگ پدرم وقتی یکبار دیگر به استودیوی موسیقی صدا و سیما برگشتم خاطرات پدرم به گونه ای برایم تداعی شد که تاب تحمل غمش را نداشتم و دیگر به آنجا برنگشتم…(به گریه می افتد و با گریه ادامه می هد) دوست داشتم باز هم یادش را زنده کنم اما حقیقتا توانش را نداشتم…
پدرم به شدت مهربان بود. هر روز به آلبومهایش گوش می دهم، اخیرا که به ترانه «الا تی تی» گوش می دادم، به خاطر آوردم که در حال بیماری با انگیزه ای ستودنی تولید آنرا به پایان رساند. آرزو داشت با من کنسرت مشترکی اجرا کند و وقتی در «الا تی تی» با هم کار کردیم واقعا خوشحال بود.
 در زمان نوجوانی ام وقتی در حال ضبط ترانه ی «چی چی نی» بودم، به یاد می آورم که پدرم و آقای آزادی وطن در اطاق فرمان بودند و من در حین خواندنم آنها را می دیدم. اما ناگهان در لحظه ای دیدم که پدرم نیست. چند لحظه بعد که برگشت دیدم دارد اشکهایش را پاک می کند. در حقیقت از موفقیت دخترش به وجد آمده بود. هنوز به خاطر می آورم که بعد از ضبط «چی چی نی» برایم بستنی و فالوده خرید که من خیلی دوست داشتم…

حسن جیلانی در فرازی بود که گویا فرود نداشت. در اوج پر می زد. هم در عرصه ی هنر، و هم به عنوان یک انسان، نمونه و خواستنی بود. درخت گیلاس وجودش هر بهار، شکوفه های معطر و هر تابستان میوه های خوشرنگ می داد. اما پاییز نرسیده زمستان رسید، و هنرمند نازکدل، گیلاسهایش را نخورده رفت…

نویسنده: وحید شعبانی

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)