blank

 در یکى از روزهاى داغ مرداد ٨٧، از آن معدود ماههایى که باران نصیبى از کف خیابانهاى شهر ندارد، غریبه اى آشنا به نمایندگى از گروهى که مى گفتند آمده اند تا دنیا را جابجا کنند به رشت آمد تا براى طفل سر راه مانده اى به نام پگاه پدرى کند. مردى که با عزمى […]

 در یکى از روزهاى داغ مرداد ٨٧، از آن معدود ماههایى که باران نصیبى از کف خیابانهاى شهر ندارد، غریبه اى آشنا به نمایندگى از گروهى که مى گفتند آمده اند تا دنیا را جابجا کنند به رشت آمد تا براى طفل سر راه مانده اى به نام پگاه پدرى کند. مردى که با عزمى راسخ تصویرش از شبکه باران پخش مى شد که مى گفت: ما براى ادامه ى این راه دشوار به کمک احدى محتاج نیستیم به جز مردم این شهر. و البته مردم آمدند و بر سرپیمان شان هم ماندند، طفل شیرخواره افتاد، بلند شد. سختى دید و مهر، یک رنگى دید و تزویر، بى پولى دید و ثروت، حمایت دید و خنجر، اما هرگز تنها نماند. چرا که همواره از حمایت دو گروه بى نصیب نبود، یکى هوادارانى که گفته بودند تا همیشه خواهیم ماند و دیگرى مدیرى که حالا به لقب امیر شهرباران نایل شده بود.
درست به مانند قصه هاى شهرزاد، روزهاى سیاه در به درى از راه رسیدند. روزهایى که فردا را امید آمدن نبود و دلهره و اضطراب چون دارویى سه مرحله اى میهمان وعده هاى روزانه مردم باران بود. یک روز مى خواستند داماش شان را به استانى دیگر منتقل کنند و روز دیگر خبر انحلالش را مى دادند و فردا روز صحبت از ادغام مى کردند. اما در همه ى این تیره روزى ها دل مردم خوش بود به اینکه امینى دلسوز پشت سرشان است و نمى گذارد که جگر گوشه رشتى ها را به یغما ببرند. آنها دلشان خوش بود به امیرشان و امیر دلبسته بارانیان شده بود.
و در سایه این انس دو طرفه بود که هیچ قوى دلى نتوانست جدایشان کند و هیچ مافیایى یاراى شکست دادنشان نبود. بى پولى گل سرسبد سفره هایشان بود و همدلى اما شاه نشین خانه هایشان بود. داماش به یارى هواداران و بازیکنان و امیرش در توفانى ترین روزهاى تاریخ این شهر پابرجا ماند و هیچ صخره اى نتوانست به مدد ناخدایش آسیبى به آن وارد کند.
اما درست در هنگامه اى که همه مى پنداشتند قرار است بهار میهمان همیشگى مردم باران شود، خبرى چون پتک بر سرشان فرود آمد: امیرشهرباران طفلش را سر راه مى گذارد! درست در روزى که گاهشمار تقویم فصل ها را گم کرده بود و در میانه پاییز آفتاب سوزان امردادى بر صورت ها مى تابید، تو گویى رفتن و آمدن امیر باید امرداد باشد و بس! حالا بیشتر از آنکه کسى نگران طفل سرراهى شان باشد، دل نگران چرایى رفتن امیرشان هستند.
اینکه واقعا امیر ازغرولند هاى فرزندان بى پولش به ستوه آمده، هرگز نمى تواند مردمان سخت باور شمال را قانع کند. اینکه امیر دیگر رمقى براى سر خم کردن، ندارد تا بتواند نان و قاتق سفره را جور کند، براى گیلک ها قابل قبول نیست. پس چه کسى پس از این باید حق پایمال شده آنها را بازستاند؟ چه کسى مردانه فریاد زند در ورزشگاه پیر شهر را بر روى مردم نخواهم بست!؟کدامین صدا بشود بلندگوى مردمى که مدتهاست صدایشان را خاموش کرده اند؟ پس از این با چه کسى غمهایشان را تقسیم کنند و براى کم شدن دردهایشان با که سخن بگویند؟
آنها امیر را بر تخت پادشاهى قلب شان نشاندند تا در روزهاى سخت سربازش باشند. مگر امیر قول نداده بود تا ابد بر پیمانش خواهد ماند!
حالا مردم دیار باران هاى نقره اى یک خواسته دارند و توقع، یک دلمشغولى دارند و تشویش؛ آنها چشم انتظار بازگشت امیر شهرباران هستند، چرا که به گفته خودشان: داماشمان را با امیرش مى خواهیم.
بازگشت امیر آخرین و قاطعانه ترین درخواست این روزهاى رشتى هاست. 

نویسنده: رادنى دیدار

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)