blank

خسته هستم می خواهم به جنگل برگردم همان جنگلی که صفا و معرفت روستایی ها را دارد از شهر خسته شدم از مردمش بدم می آید دیوانه ام کردند دیگر رساندند به اینجام باور کنید من راز نگه دار بودم و هستم چون اگر نبودم من را در مرکز شهر مشرف به اتاق کارشناسان نابلد […]

خسته هستم می خواهم به جنگل برگردم همان جنگلی که صفا و معرفت روستایی ها را دارد از شهر خسته شدم از مردمش بدم می آید دیوانه ام کردند دیگر رساندند به اینجام باور کنید من راز نگه دار بودم و هستم چون اگر نبودم من را در مرکز شهر مشرف به اتاق کارشناسان نابلد قرار نمی دادند چه چیز ها که دیدم و نادیده گرفتم و چه چیز ها که شنیدم و نگفتم ولی دیگر می خواهم در نهایت سکون و سکوت بگویم چون تجربه به من گفته است به جای حرف زدن سکوت کنم و از همه چیز با خبر شوم آری می بینم هر روز از زیر ساعت شهرداری رد می شوی ولی تو مرا نمی بینی می بینم گذر زمان را  و عذاب می کشم که چه بلاهایی دارد سرتان می آورد منو جلوی ساعت گذاشتین که عذابم بدهید؟

اینها را گفتم تا حرفایی را که می خواهم بزنم باور کنید باشه حالا من هم می گویم، من هم می گویم که کدام مسئول خرش از پل(قلی پور) گذشت و پل ریخت من هم می گویم که از این بالا چه چیزهایی را می توانم ببینم و تا حالا به زبان نیاوردم  ولی می خواهم بگویم من درست جلوی پنجره ی اتاق های شهرداری هستم دیدم که چه کسی چی گرفت، و چه کسی چی داد. آخر یکی نیست به آنها  بگوید حداقل پرده را می کشیدید که من نبینم،نه شاید مرا راز نگه دار و دشمن مردم فرض کردند نه مردم عزیز،کسانی را که شما می گویید در پیاده راه سازی علم الهدی گنج پیدا کردند این طور نیست یک چیزی بالاتر از گنج دست مدیران با تجربه را گرفته است چون من از این بالا تا سبزه میدان در تیررس من است.

وای حالا که داشتم اینها را می گفتم یک چیز جدید یادم امد نمی دانم چرا اسم خانوادگی همه تو شهرداری مشابه است همه فامیل هستند یا همه ی فامیل ها درس خواندند؟

اوه چه دعواهایی هر روز سر میز و پست و مقام میشود چه زیر پاهایی خالی می شود از ساختمان اداره  بیرون می آیم و از ترافیک برایت می گویم از بحث های سیاسی و ناآگاهانه ی راننده ی تاکسی و مسافر که دو تای آنها در تاکسی یکی رئیس مجلس می شود و دیگری رئیس جمهور و شروع میکنند به بحث های سیاسی و اجتماعی، بله می بینم. سری می چرخانم و از کاسب های زیر اداره پست میگویم که در نهایت سختی دنبال نان حلال هستند و کارمندان در شهرداری زیر کولر دارند برای هم خاطره تعریف میکنند به جای آنکه کار مردمان عزیز را راه بیاندازند.

بله هر روز می بینم چه دختران معصومی که خوش قول سر وقت به زیر ساعت می آیند و سر کار می مانند فیلمهای سینما را می بینم که هر سانس برای دو نفر یک دختر و یک پسر اجرا می کنند متکدیان ثروتمند را می بینم که آخر شب با ماشین مدل بالا میروند به خانه بله می بینم شما دانشجوها از زیر ساعت رد می شوید و میروید دانشگاه به امید رفتن به داخل این اداره ها درس می خوانید ولی خب بگویم تا این فامیل های درس خوان پشت هم هستند جای شما شهرداری و ادارات مشابه نیست خب بس است دیگر می ترسم بیشتر بگویم و مسئولین و مدیر ها رسوا بشوند و چشم من هم مثل دوست عزیزم دکتر حشمت در بیاورند این ها کمی از یک دنیایی هست که می دانم پس به نفعتان هست که جایم را عوض کنید که دیگر شما را لو ندهم چون نمی توانم ببینم و ساکت بمانم ولی بازهم مردم عزیز شهر من، دلم سوخت برای اینها که راز های پشت پرده ی آنها را به زبان اوردم چون همه ی آنها در به در شدند چون اینها به جای  اینکه جای من را عوض کنند خودشان نقل مکان کردند(خیابان سعدی هلال احمر سابق) ولی نترسید مخبرهایی دارم که از کارهای آنها با خبر بشوم فراموشتان نمی کنم که در نهایت احترام به ریش سفیدم به حرفهایم گوش کردید ولی از شهرشما خسته هستم و باید بگویم بایست دنیا  من می خواهم پیاده شوم یا که به سهراب بگویم وایستا دوست عزیز من هم از مردم این شهر خستم آیا قایقت جا دارد؟ من هم سوار کن تا با هم پشت دریا ها شهری بسازیم بنا بر شایسته سالاری و عاری از هر گونه حق کشی

نویسنده: سیّد کسری میرپادیاب

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)