blank

آنها سپیدرود را مال خود می دانستند… نه بهتر بگویم از جنس خودشان می دانستند و پاره تنشان بود. با کامیابی هایش به اوج آسمانها می رفتند و با ناکامی هایش دل شکسته می شدند. برای آنها سپیدرود نه فقط یک تیم که سمبل یک سبک زندگی بود. وقتی موفقیت بدست می آورد آنها مانند پدری […]

آنها سپیدرود را مال خود می دانستند… نه بهتر بگویم از جنس خودشان می دانستند و پاره تنشان بود. با کامیابی هایش به اوج آسمانها می رفتند و با ناکامی هایش دل شکسته می شدند. برای آنها سپیدرود نه فقط یک تیم که سمبل یک سبک زندگی بود. وقتی موفقیت بدست می آورد آنها مانند پدری که نمره بیست فرزندش را با خوشحالی به دوستانش نشان می دهد. سر جلو می دادند و سینه سپر می کردند که های ببینید این است سپیدرودمان… و خدا روزی را نمی آورد که شکست می خورد. آن وقت زمین و زمان را مقصر می دانستند. از داور و فدراسیون و زمین مسابقه گرفته تا هوای نامساعد و بازیکنان ناجوانمرد تیم مقابل و … همه و همه را بجز خود سپیدرود. برای آنها گله گذاری از سپیدرود یک تابو بود آخر درستش هم همین است کدام عاشق  را دیده اید که از معشوقش گله کند؟!

روزها گذشت و سپیدرود ماند. هواداران جوانش بزرگ شدند و به میانسالی رسیدند و قبای پیری بر تن کردند و به دیار باقی شتافتند… اما سپیدرود ماند و عشق سپیدرود از نسلی به نسل بعد منتقل شد. سپیدرود برایشان یادگاری به جا مانده از تاریخ بود اما شاید کمتر کسی به یاد داشته باشد که سپیدرود در تاریخ پرنوسانش حتی لحظه ای دست از حالت سینوسی اش برداشته باشد، روزی در اوج قدرت بود و قدرترین حریفان در پیشگاهش دست و پا بسته بودند و روز دیگر سر در گم و شکست خورده، اما همیشه یک نام پر ابهت بود و قابل احترام.

زمان گذشت و روزگار اما نچرخید بر مراد سپیدرود. ابتدا مالک متمول و دلسوزش زیر سنگ اندازی های مسئولان فوتبال عطای کار را به لقایش بخشید و بهتر دید برود از فوتبالی که بوی کبابش بلند شده برای گروهی اندک ولی نوکیسه… به قول ایرج خوالی پیشکسوت روزهای اوج سپیدرود اگر بگوئیم بعد از بیژن شعار سپیدرود یتیم شد پر بیراه نگفته ایم.

از آن پس تیم محبوب شمال دست به دست شد، روزی هیات فوتبال برای کسب محبوبیت دستی یتیم نوازانه بر سرش کشید و روز دیگر نیروی زمینی سپاه. البته روزی هم رسید که چون بچه ای سر راهی به کناری گذاشتنش و به همت چند پیشکسوت دلسوز از زمین بلندش کردند. روزها گذشت و خبر رسید فردی متمول و جوان از استان همسایه به عشق سپیدرود می خواهد دستش بگیرد و از زمین بلندش کند.

شور و هیجان هواداران سپیدرود را که در تمام این سیه روزی ها تنهایش نگذاشتند فرا گرفت. امید به اردوگاه بازگشت همه منتظر بودند ببینند دوباره آقائی سپیدرود را. اما دیری نگذشت که امید ها به ناامیدی و دلگرمی ها به یاس تبدیل شد. همه دیدند که مالک یا مالکان تازه نه عشقی به سپیدرودشان دارند و نه دلی برای هزینه کردن. آنها آمده بودند تا در این آشفته بازار کلاهی از این نمد برای خود ابتیاع کنند و بروند… نه میل دل کندن هم ندارند. کجا بروند از اینجا بهتر شهرت که بدست آمده، معافیت مالیاتی هم که برای سایر صنایع جایزه گرفتند حالا یک پول خردی هم هزینه می کنند و حالش را می برند! سپیدرود این روزها تبدیل شده بود به یک تیم درجه چندمی. گروهی از یاد برده اند که روزی روزگاری قطبی داشت شمال کشور که بزرگی اش کم از نفت جنوب و سپاهان و تام نصف جهان و تراکتور و ابومسلم شرق و غرب نداشت.

سپیدرود باید در لیگ های پائین دست و پا می زد تا هزینه اش کمتر باشد.

زمانی هم که به همت گروهی دلسوز برای خرید تیم مشتری و اسپانسرهائی پیدا شد آقایان آنچنان نرخ را بالا بردند که همه را پشیمان کردند. حالا گروهی ناشناس که هنوز کسی به درستی نمی داند از کدام لپ لپ بیرون آمده اند با قراردادی منحصر به فرد و خارق العاده دل آقای مالک را بدست آورند و فعلا زمام امور را بدست آورده اند.

سپیدرود اما همچنان به سقوط سلام کرده است. سپیدرود ظاهرا نه میل طغیان دارد نه سر پر آب شدن. سپیدرود شهرباران این روزها به یک آب باریکه تبدیل شده و دارد بجای تر کردن لبهای تشنه، هرزه علفهای سمی را آب می دهد. و این است داستان نافرجام عشق مردم یک شهر.

نویسنده: رادنى دیدار

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)