blank

آن روزها برای نسل من شاید تنها بهانه ای که برای ساعاتی چند فکرمان را به اندازه حتا چند دم و بازدمی از اضطراب و نگرانی آسوده می نمود وشاید هم لبخندی بر گوشه ی لبانمان نقش می بست، عشق به فوتبال بود. عشقی که آن روزها مانند امروز نبود، نه نان داشت و نه […]

آن روزها برای نسل من شاید تنها بهانه ای که برای ساعاتی چند فکرمان را به اندازه حتا چند دم و بازدمی از اضطراب و نگرانی آسوده می نمود وشاید هم لبخندی بر گوشه ی لبانمان نقش می بست، عشق به فوتبال بود. عشقی که آن روزها مانند امروز نبود، نه نان داشت و نه آب. نه از کنار آن صاحب جلال و شوکت میشدی و نه به میزهای آنچنانی می رسیدی.
من از فوتبالی سخن می گویم که به قول علی پروین مرد همه کاره ی آن روزهای پرسپولیس تمام باشگاهش در صندوق عقب یک پیکان جا می شد و وسیله نقلیه بازیکنانش اتوبوس شرکت واحد بود و موتور گازی. اما آن فوتبال برای ما همه چیز بود با شکست قهرمانانش اشک می ریختیم و با افتخاراتشان فخر می فروختیم آن روزها که یک تهران بود و یک لیگ با شکوهش و دارایی و تهرانجوان و مهرشمیران و شاهین و آرارات و البته پرسپولیس و استقلالش.
همان زمان یک شمال بود و یک لیگ پرهیجان گیلانش. یک گیلان بود و ملوان و شاهد انزلی و گمرک آستارا و استقلال رشت و استقلال انزلی و صد البته سپیدرودش. آری سپیدرود همان تیمی که در رشت برایش قرمز و آبی نداشت همه دوستش داشتند گو اینکه طرفداران متمایل به آبی اش بیشترهم بودند چون در ابتدای تشکیل سپیدرود، رشت تیم مطرح دیگری نداشت، تا سالها بعد که باشگاهی تاسیس شد به نام استقلال.
بله سپیدرود از شرق گیلان تا غرب و البته مرکز برایش می مردند، همه جا غیر ازانزلی البته! و سینه چاک میکردند و حتا هزینه می پرداختند. آن روزها کسی واژه داربی را نمی شناخت اما نبرد سپیدرود – ملوان یک جنگ بود و تعطیل رسمی در کل شمال.
آن روزها از هفته ها قبل به استقبال جنگ گلادیاتوری شمال می رفتند هوادارن. یک سو ملوان بود با ریشه قدیمی و افتخارات زبان زد و هوادارن سینه چاکش و یک سو سپیدرود بود با یک لشکر هواخواه و هزارادعا و فخر فروشی اش. آن روزها هیچ کس فکرش را هم نمى کرد زمان آبستن چه حوادث شومی خواهد بود برای پرطرفدار ترین تیم مرکز گیلان. آری زمان گذشت و ایام به کام نچرخید و سپیدرود پس از کنار کشیدن مدیر متمول آن روزهایش( بیژن شعار)هرگز رنگ خوشبختی به خود ندید.هر سال شد دریغ از پارسال هر سال سقوط وسقوط و سقوط. تا جایی که سالهاست دست و پا می زند در لیگی که نه در شآن نامش است و نه در خور پیشینه اش.
سپیدرود که چند سالی است زیر بلیط مدیرعامل جوانش( نجفی ) رفته بیشتر از اینکه هویت باشگاهی اش حفظ شده باشد تبدیل شده به حیاط خلوت مدیر عامل متمولش برای فرار مالیاتی. تا به جای اینکه بابت معاملات اقتصادی اش مالیات واقعی را به دولت بپردازد با پرداخت رقمی ناچیز و صرف هزینه در باشگاهی که هنوز نام فرهنگی ورزشی را یدک می کشد هم سود اخروی ببرد و صد البته هم دنیوی. صاحب بزرگترین مجتمع فنی و آموزشی کشور(مجتمع فنی تهران)، مجموعه مجتمع تفریحی تله کابین رامسر و دهها معدن شن و ماسه در غرب مازندارن در این سالها آنقدر مالکیت باشگاه سپیدرود برایش مزه کرده که وقتی امیر عابدینی پیش از خرید پگاه و تبدیلش به داماش به او پیشنهادی وسوسه انگیزی برای خرید سپیدرود می دهد،به عابدینی فرمودند تمام زندگی ات را در کفه ترازو بگذار یکجا خریدارم!!
او سالهاست باشگاه سپیدرود را با خرجی بخور و نمیر در پرتگاه لیگ دست دوم نگه داشته است نه میل صعود داشته و نه سقوط .گواه این مدعا به نتایج چند سال اخیر باشگاه برمیگردد که در هر سال سپیدرود در بالای جدول لیگ دست دوم می ماند ولی در هفته های پایانی به جای ساپورت شدن از سوی مدیریت تیم به هزاران حاشیه و سنگ اندازی از سوی همان مدیریت از صعود باز می ایستاد. سپیدرود مدتهاست که از ترس مرگ خودکشی میکند. هر روز باختی تازه از راه می رسد و هر روز یک سطر در شماره ها ی بى رحم جدول به پایین تر میرود. این طوربهتر است برای آقایان شاید! هم هواداران دندان طمع بیرون می کشند و هم مسئولان! میدانید که زندگی در لیگ دسته دوم برای آقاى مدیر به مراتب کم هزینه تر خواهد بود و البته کم حاشیه تر. این وسط سپیدرود است که در ناکجا آباد لیگ ها ی پایین تبعید شده، تا شاید این نسل تازه از راه رسیده نه نامی از بزرگی روزهای پر افتخار سپیدرود بخاطر بیاورند و نه نشانی.
سپیدرود هرروز که می گذرد دارد به سیاه چال فراموشی نزدیک تر می شود تا این وسط گروهی به فیض دنیوی شان برسندالبته! یادش بخیر آن روزها در ورزشگاه پیر شهرمان همیشه پرچمی بزرگ خودنمایی می نمود با این مزمون:
اگر سپید رود بخشکد ماهیها می میرند!
و امروز دارند ماهیهای شمال می میرند در آبهای خشکیده و آلوده سپیدرود، آلوده تر از هوای این روزهای پایتخت. برای نجات سپیدرود امروز بر خیزید فردا خیلی خیلی دیر است

نویسنده: رادنی دیدار

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)