blank

به گزارش خزرآنلاین، وقتی به وساطت فرزاد – برادر کوچکترش- خواستم با او همکلام شوم خودش هم همین را گفت: « مصاحبه ی چی؟ چیزی برای گفتن نیست. من فرامرز دعایی هستم. یک روز می خواندم … و امروز نمی خوانم » تمام فاجعه را برایت در دو جمله خلاصه میکند. « یک روز می خواند […]

به گزارش خزرآنلاین، وقتی به وساطت فرزاد – برادر کوچکترش- خواستم با او همکلام شوم خودش هم همین را گفت:

« مصاحبه ی چی؟ چیزی برای گفتن نیست. من فرامرز دعایی هستم. یک روز می خواندم … و امروز نمی خوانم »

تمام فاجعه را برایت در دو جمله خلاصه میکند. « یک روز می خواند … و امروز نمی خواند »

blankو این کلمات را آنچنان مصمم ادا می کند که به خودت اجازه ندهی به حالش رقت بیآوری. او نیازمند ترحم تو یا هیچکس دیگر نیست. حتی سیگاری را در قهوه خانه ای قدیمی به رایگان نمی پذیرد، مگر آنکه برای جوانکی خاطره ای بیآفریند و بی تردید از بین همه ی آن جوانهایی که گاهی با فرامرز دمخور می شوند کسانی هستند که روزی، جایی با افتخار بگویند: « من با فرامرز دعایی سیگار کشیدم ».

« یک روز می خواند…و امروز نمی خواند »

و این عبارت را آنچنان با طعنه بر زبان می آورد که گویی می خواهد بگوید:« آنچه باخته ام صدای من بوده، توان خواندنم بوده و نه هیچ چیز دیگر ».

و اگر صدایی بود و اگر نایی برای خواندن بود هنوز هم دلش می خواست- و می توانست- لااقل- در آن جشن عروسی در لیچاه یا آن مهمانی در گلسار، صدایش را به آسمان برساند و به همه ی آنهایی که مرد بر زمین خورده را لگدمال می کنند بگوید:« این من هستم، فرامرز دعایی و اگر اشتباهی کرده ام، و اگر ستمی کرده ام بر خود کرده ام »

آنهایی که می گویند: « خودش مقصره »-« قدر خودشو ندونست » ،گویا خود آنقدر بی گناه و متکی به نفس اند که امکان هیچ اشتباهی در ضمیرشان نیست که تا این اندازه راحت، زوال یک اسطوره را به باد نقد می گیرند.

از خودم می پرسم آیا آنقدر نگون بختند که هرگز چیزی به بزرگی آنچه فرامرز باخت نداشته اند، یا آنقدر خوشبختند که آنچه بر فرامرز گذشت را هرگز تجربه نکرده اند. جواب، روشن است.

او لایق این ستایش نامه نیست. او یک نفر را- در خود – کشته. او اجازه داده سرنوشت قهار بر او چیره شود. او حق اشتباه نداشته. او حق نداشته در برابر بار سنگین آزمون زندگی کمر خم کند. اگر ترانه سرایی کم نظیر بوده که میتوانسته اغلب غریب به اتفاق شاهکارهایش را خودش بنویسد، اگر در آهنگسازی و تنطیم جادو میکرده، اگر تمام غم و شادیِ تمام عشقها و عاشقهای زمانه ی زادگاهش را در یک چهچه آواز، همگانی میکرده، پس باید دست از پا خطا نمی کرده!

این قانون خودساخته و نانوشته ی اجتماع پر اشتباهیست که بهترین دستآوردهای خود را با لغزشی به پرتگاه انزوا می فرستد.

فرامرز دعایی شصت سالگی را پشت سر گذاشته است.

گاهی که او را در بازار لشت نشا می بینم می خواهم جایی در دوقدمی اش بایستم و ببینم آیا لرزش لبانش از پچ پچ کردن با خود است یا اینکه ترانه ای سوزناک را زمزمه می کند:

« گولِ نیمه جانِ شوره زارمه…هوسِ آبه نارَم…دوس دارم پرپرا بَم… »

یا شاید به خود می گوید:

« بهتره که می دهن…که می دهن دَوَسته بِه… »

اگر مردم شهادت ندهند، شالیزارهای جلگه ی گیلان شاهدند که فرامرز دعایی، روزگاری زیباترین مرواریدهای قلبش را و دلنشین ترین تراوشات درونش را به زمانه اش هدیه کرد.

او در قلب مردم بود. همه چیز را با دقت یک الماس تراش می دید و می شنید و می نوشت. او با ترانه هایش و با صدایش، مردم، فرهنگ و زمانه اش را تقدیس می کرد.

اما فرهنگ و زمانه فرامرز دعایی را به جرمی که امروز جرم محسوب نمی شود – و یک بیماریست – نادیده می گیرد و تکفیر می کند.

فرامرز دعایی کسی را نکشته است. او سزاوار انزوا نیست. هنوز می تواند استادی در موسیقی، یا آموزگاری در ترانه سرایی باشد. شاید لبخند دوستانه ی یک مرد مسئول موقر بتواند بیمهای درون مجروح فرامرز را به امید تبدیل کند. مردی با شهامت بایستد و فرامرز را به آغوش گرم هنر ستودنی اش بازگرداند. نباید پرسید چگونه. باید چگونگی اش را فهمید. او خود نیز وقتی در تنهاییِ روستایی در لشت نشا می نشست، برای نوشتن آن ترانه ای که به مردمش تمنای عاشق شدن می بخشید هرگز از خود نپرسید چگونه. او چگونگی قلبهای عاشق عشق ما را کشف کرد. او پیچ و خم احساسهای نازک ما را فهمید. ما نیز چگونگی قلب از خود شکسته ی او را بفهمیم و پیچ و خم احساسهای رنجور او را درک کنیم.

آوازه خوان دارد رنج میکشد.

نویسنده: وحید شعبانی

میانگین امتیازات ۵ از ۵
۰/۵ (۰ نظر)